انجزه انجزه انجزه انجز...
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت بینندگان گرام و شنوندگان ارجمند. تقاضا میشود به اهم اخبار توجه مبذول فرمایید: ابتدا بخش خارجی و مارک دار:
بنا به گزارشات رسیده و آبدار سارا حقیقی فعال حقوق ضدبشر ایران چندی پیش از مرز خاکی کشور وارد مرز آسفالت ترکیه گردید. این سفر واکنش های متفاوتی را در حوزه بین المللی در پی داشت. بعد از این واقعه هفت میلیارد ایرانی ساکن کشور در غم این واقعه به خیابانها ریختند و با اعصابی خراب به رقص و پایکوبی پرداختند. واکنش مردم ترکیه هم با استثنای بخش دوم با همتایان ایرانی خود مشابه بود. در این بین واکنش سارکوزی رئیس جمهور وقت فرانسه از دید بسیاری از خبرکزاری های خارجی بی سابقه توصیف شد. او که برای کسب وجه بین المللی راجع به هر اتفاق بین المللی واکنشی درخور تعجب از خود نشان می دهد، این بار واکنش خاصی از خود نشان نداد.
افشین صفاییان، که به دلایل اغتشاش، فتنه و اقدام برعلیه امنیت نساء چندی پیش توسط نیروهای ناتو (به معنای آدم های خبره قاچاقچی) از مرزهای کشور به آنسو رفته بود، چندی پیش درحالی که با استقبال ملیون ها امریکایی که البته برای استقبال از جاستین بیبر به فرودگاه آمده بودند به خاک امریکا قدم گذاشت و هیئاتی متشکل از نمایندگان باراک اوباما و مکزیکیونِ آن کشور اورا در عضیمت به هتل آلکاتراز همراهی کردند.
(ادامه دارد) (شاید) (شایدم نه)
تا آن روز بيابانها، جنگلها، كوهها و غارهاي زيادي را در نورديده و چيزهاي عجيب زيادي ديده بوديم. گونه اي از اساتيد را ديده بوديم كه حسن نام داشتند و بسيار خطر داشتند. با موجودات ترسناك "پكيج" موسسه سيمون، در انتهاي جنگلهاي طهران نبرد كرده بوديم. حتي آقاي بستاني را هم ديده بوديم. اما آنچه را كه چشم من و همسفرم در آن روز خيره كرد، هرگز نديده بوديم...
(چند ساعت قبل از واقعه)
افسانه هاي زيادي راجع به آنان در اغصي نقاط سرزمين بي.آي.اچ.اي بر سر زبانها بود. مادران براي كودكان، پدربزرگها براي نوادگان و اساتيد براي دانشجوجگان سينه به سينه داستانشان را نقل مي كردند. اما هيچ كس، حتي شواليه هاي گمنام عاليجناب غصني هم جگر رويارويي با آنان را نداشتند. در اين ميان من و همسفر شجاعم "سِر افشين" قيام كرده، مكتب عاليجناب غصني را پيچانديم (كنايه از انقلاب فكري نيست، كلاسشو پيچونديم) و براي از ميان بردن شايعات، عازم منطقه مخوف 87 شديم.
راه طولاني اي در پيش بود، بعد از ساعتها گذر از تونلهاي زيرزميني به شرق رسيديم. از آنجا ديگر بايستي پياده مي رفتيم. در اين حين شايعات ترسناك كولوني 35 (يا قبيله ماكروزبونيا) در ذهنمان مرور مي شد: "مي گويند آنان شاخ دارند"، "آنها آدمخوارند... يوهاهاهاها"، " كسي زنده از آنجا باز نگشته"، "آنها تمساح پرورش مي دهند".... البته اين شايعه ي آخري را خودم ساخته بودم تا كمي بخنديم. هر هر هر... بالاخره به آن حوالي رسيديم. صداهاي عجيب و ترسناك هر لحظه قوي و قوي تر مي شد. شاخه ها را به دنبال يافتن قبيله آنان كنار ميزديم تا...
بله افسانه ها حقيقت داشت. آنان وجود داشتند. ما به يك كلوني 35 نفره از دانشجوجگان زبان برخورد كرده بوديم. لحظه اي سكوتي ترسناك همه جا را فرا گرفت. آيا آنها مي خواستند به ما حمله كنند؟ آيا اين يك نقشه از طرف عاليجناب غصني براي سرنگوني سربازان شورشي خود بود؟ آيا تمساح دارند؟ اينان سوالاتي بود كه زود جوابشان را گرفتيم. و بعد به نتايج زير رسيديم.
آنان آدمخوار نبودند و اگر هم بودند لابد ما را آدم حساب نمي كردند كه ميلي به خوردن ما نشان نمي دادند. اصلي ترين منبع تغذيه آنان كتاب هاي درسي و مخ اساتيد است. علاقه شديدي به اين دو از خود نشان مي دهد. آنها شاخ ندارند. نكته جالب اختراعات و اكتشافات جديد آنان بود. مكانيزم جديد سيستم تهويه و كانديشنر شان كه با ورق زدن كتاب همه سي و پنج نفرشان بادي ملايم وزيدن مي گرفت. آنها به خواصي فوق العاده از اشياء دست يافته بودند و از اوپن آشپزخانه به عنوان صندلي استفاده مي كردند...
ما منطقه 87 را با كوله باري از تجربيات تازه سالم ترك كرديم تا شايعات كذب راجع به قبيله آنان و كولوني 35 تا ابد از خاطر كذب گويان پاك شود.
اين يوم را به مزاج شاهانه خوش آمد كه سفرنامه مبارك خودمان را، در غياب مورخ گردن شكسته مان رضاقلي خان كرماني كه در شرف اختيار زوجه است، خودمان نگارش نماييم. يوم چهارشنبه از سنه نمي دانيم چي چي بود. ولي مي دانيم يوم الله ي بود براي خودش. شاهنشاه كه از قضا پدرمان باشند ما را براي تحصيل علوم لسان بيگانه به بلاد طهران براي يك هفته تبعيد نموده بودند كه در مكتب فرهنگ سلطان و ميرغضب بوستاني دستان لطيف مان را كه باري تعالي حفظشان كند، به جوهر و ليقه مكتب آلوده كنيم. گفتيم باري تعالي؛ غلط نكنيم اين بلاها، عقوبت الهي همان اندك سالهايي است كه با اين ارشان الممالك و انيس الدوله وطن فروش به عيش و نوش مي پرداختيم. خداوند ديپورتشان كند.
در شش و بِش چاره جويي براي خلاصي از اين برزخ بوديم كه يكي از جاسوسان گماشته در مكتبخانه بي.آي.اچ.اي از ضيافت غير نوزده روزه سالومه خاتون راپورت آورد. اين سالومه خاتون همان شاهزاده دماوند است به تازگي با شازده افشين يكي از فرنگ رفته هاي خوش ذوق ديارشان وصلت فرمودند. خلاصه يك عدد آپورچونيتي اوكازيون از غيب نزول نمود. خرده فشاري به فكر متبلور خويش داديم و استنباطي كرديم؛ كه اگر تبعيد يك هفته اي به طهران عقوبت غيبيه از جانب باري تعالي است، نكند اين يكي را شيطان رجيم برايمان دست و پا كرده كه لِنگ همايوني بلغزد و به جهنمي سوزان تر واصل شويم. لذا استخاره نموديم. بار هفدهم خوش آمد و قدوم مباركمان قصد عزيمت نمودند.
جمعي از شاهزادگان نيز ما را در امر چتربازي همراهي مي كردند؛ افشين الوردنه خليفه اسلام شهر، سپيده سادات دخت شمالي، افروز ميرزا نايب اصفهان، فدايه خانم شيرواني و الناز السلطنه اصل شيرازي از جمله مسافران اين ييلاق زمستاني بودند. نوكر پدرسوخته درباري را گفتيم چارپايان را تنظيم موتور نموده، سُم هايشان را اسپورت كرده، بدنه را پوليش زده و براي سفري طويل آماده نمايد. جان نسار جلو آمد و گفت: علي حضرتا اوقات پيك ترافيك است، زبان بسته ها تلف مي شوند. ما كه خير سر همايوني مان لسان بيگانه خوانده بوديم و چپ و راست در موسسه حكيم و سفير و جاسوس انگليسي مي ديديم معني پيك ترافيك را نفهميديم و براي آنكه نزد نوكر بلااستفاده خود كم نياوريم يك "اوكي" و كشيده نسارش كرديم و به اتول هاي دراز بدبوي وسط جادي اي (اتوبوس بي.آر.تي) بسنده كرديم كه مارا تا شرق طهران مشايعت كنند.
ساعتي ديگر راه در پيش رو داشتيم. اينبار اتول هاي نيمه دراز بدبوي جادي اي (ميني بوس) را برگزيديم تا همراه دوستان كمي فك بزنيم. فكتان روز بعد نبيند، تازه ديديم چقدر حرف و ليچار همانند گلابي در گلويمان گير كرده بود و خودمان خبر نداشتيم. جايتان خالي از خجالت تك تك حكيم باشي هاي بي.آي.اچ.اي درآمدند. البته به جز همشيره خودمان كه آن هم به خاطر آن بود كه آنقدرها هم برگ چقندر قند نيستيم. وگرنه سالومه خاتون و افشين الوردنه او را نيز از اين فيوضات بي نسيب نمي گذاشتند. نوبتي هم كه مي بود نوبت النازالسلطنه بود تا ببينيم او در چنته چه دارد. داشت افازه مي فرمود كه يكدفعه ديديم جل الخالق؛ پسرخاله اش جادوگر از آب درآمد و فهميديم از رفقاي گرمابه و گلستان ديويد كاپرفيلد است. گوش شيطان كر با چشمانش قاشق و چنگال كج مي كند. پيشنهاد فرموديم زياد با ايشان چشم در چشم نشوند. سپس گازي نسار فاصله بين انگشت اشاره و شصت خود كرده و با فوت متبركه خود فضا را متبرك تر ساختيم و در دل صلواتي نيز فرستاديم. كم مانده بود چشمان افروزميرزا از حدقه بيرون بزند و فك افشين الوردنه به كف اصابت كند كه ديگر رسيديم و بحث را خاتمه داديم.
درحالي كه از شدت سرما چندي از استخوان هايمان ترك خوردند در گيلاوند نزول اجلال فرموديم و به درب منزلي زيبا رسيديم كه سالومه خاتون تآكيد داشتند منزل روبرويي شهردار كمرشكسته شان است. بعد از اينكه استقبال گرمي از خود نموديم، به خواست خداوند منان استقرار يافتيم و چترهايمان را باز گشاديم. از پاقدم شاهانه ما ADSL شان نيز وصل شد. گويا اين باري تعالي نمي خواست فدايه خانوم از اجلاس مجازي مستر ويليام اجنبي در اِنترنت جا بماند. بعد از صرف قهوه قجري و شيرني سلطاني جلسه معارفه اي ترتيب داده شده بود كه ما را براي لحظه اي به روزهاي خوش گلشن توحيد و پنل تابستاني برد و بازگرداند. از آنجاكه ميزان چربش زور به منفعت نسوان بود تا رجال، ديماكراسي غربي را به ديكتاتورشيپ نيمه شرقي ترجيح داديم و لذا اولين حركت ممكنه تماشاي تله فيلم ازدواج شازده افشين و سالومه خاتون بود. اما از آنجا كه دسته كنترل تيلويزيون در دست افشين الوردنه بود، گردن شكسته فيلم چهار ساعته را سه ساعتش را سانسور كرد و يك ساعته به خوردمان داد طوري كه نفهميدم آخر فيلم چه شد.
در اين حين بوديم كه حركات مشكوكي انظار شهلايي مان به خود جلب كرد. گوشه اي ديگر سپيده سادات را ديديم كه با النازالسلطنه براي اعمال خلاف شرع و قماربازي شورا تشكيل داده و از قضا به اجماع آراء دونفره خود نيز تصويب كرده اند. كن فيكون شد و استغفرالله در يك چشم بر هم زدن داشتند بساط عيش و نوش و لحو و لعب را فراهم مي آوردند كه الحمدلله يادشان آمد پاسور ندارند. داشتيم نفسي آسوده مي كشيديم نگو كه سالومه خاتون در في ما بين كتاب هاي امري شان شاه و بي بي قايم مي كنند. افروزه ميرزا عنصري سست داشت و با اولين تعارفِ جماعت قمارباز دنيا و آخرت خويش را فروخت. ما كه عنصرمان كمي محكم تر بود، با دومين تعارف آخرت خويش را فروختيم. مع هذا النازالسلطنه و سپيده سادات روبروي هم و افروزه ميرزا را نيز مقابل شازده قدر قدرت كه همانا خود ما باشيم نشاندند. افروزه ميرزا كه از قضا از فرط خبرگي كارتهايشان را آشكارا رو به ما گرفته بودند، بي بي فرطوط نگون بخت را در ميان دو عدد سرباز چشم چران قرار داده بودند؛ گويي در سفر پاريس تشريف بردند و محرم و نامحرم را بالكل از خاطر مباركشان برده اند. دماغ با حيبت مان بوي فتنه و طوطئه را استماع فرمود و شاخك هايمان تكاني به خود مرحمت كردند، كه نكند فتنه از سوي روس و انگليس روباه آب مي خورد و با زمامداران اصفهان و شيراز و شمال دستشان در يك كاسه باشد. بوي براندازي و كودتا و انقلاب رنگي مي آمد كه به يكباره پدر و مادر سالومه خاتون از عمارت فوقاني به دادمان رسيده و فتنه را در نطفه خفه فرمودند. بساط قمار را جمع كرده سپس جميعاً كمي استغفار فرموديم.
آگاه شديم كه در اين حين افشين الوردنه جيم زده بودند و همراه شازده افشين در آلاچيق جوجه هاي بخت برگشته را برداشته باربكيوت پارتي تشكيل دادن اند. جمع مردانه را به فارسي وان و ويكتوريا ترجيح داده به محضر افشين ها مشرف و مشعشع شديم. شازده افشين جوجه ها را به به افشين الوردنه مي داد و ايشان نيز با كباب كردن هر تكه جوجه دل ما را نيز آب مي كرد. دقيق كه شديم، ديديم مردك با دست چپ خويش سيخ بر منقل گرفته، و دست ديگرش تا آرنج در قابلمه فرو برده و مرتب جوجه هاي پخته را به خندق بلا رهسپار مي سازد. آرام جلو رفته مچش را گرفتيم و فرموديم ما آمده ايم تا جاي دست راستتان به شما كمك كنيم. اندكي توله مرغ به خندق بلاي خودمان ريختيم. دريافتيم اينكه افشين ما در اين سرما قصد مساعدت و ياري نموده آنقدرها هم بي سبب و علت نبوده. گوجه و جوجه ها را در ديگ ريخته و مجدداً به داخل عمارت عز نزول فرموديم.
تا بوي كباب به مشامشان دخول نمود، در طرفه العيني به ياري مان شتافته سفره را محيا نمودند. آخر دو سه روزي بود كه به هواي غذايي چرب و نرم روضه و رژيم گرفته بوديم. ما موقييت را سنجيده و به منفعت خويش ديديم كه در جوار شازده افشين جلوس كنيم تا ايشان معزب نباشند و راحت تر بتوانند به ما تعارف كنند. كه به حمدالله سياست مان نيز كارآمد واقع گشت و سيل جوجه و نوشابه و مخلفات بود كه بعد از اصرار ايشان و انكار سوري ما به بشقاب مان سرازير مي شد.اطمينان حاصل شد اينجا همان بهشت برين است كه در اوان نوجواني در درس اخلاق مي خوانديم. افشين الوردنه نيز جوري دولپي به خدمت جوجه مي رسيد كه گويي فراموش كرده بودند گياه خوار تشريف دارند. سقلمه اي بايشان زده، فرموديم به تيره گوشتخواران خوش آمديد. از سوي ديگر افروزه ميرزا كه ظاهراً علاقه اي به برنج نداشتند تنها جوجه ميل مي فرمودند و سالومه خاتون كه كه اولين تجربه ميهماناني از اين دسته را تجربه مي كرد، به ايشان تعارف كردند كه "چرا خالي ميل مي فرماييد؟ برنج هم بكشيد". ايشان روي برنج و سنگك كباب مالي شده بسيار تأكيد داشتند اما ما كوتاه نمي آمديم.
بعد از بلايي كه بر سر سفره و مخلفات آن آورديم متوجه شديم فدايه خانوم مدتي است كه از انظار غايب گشته اند. تمام عمارت را زير و رو كرديم تا دريافتيم مارا دور زده اند و دارند با مستر ويليام تلگرام كانفرانس مي فرمايند. ازآنجاكه خوشبختانه پدر و مادر و شوي سالومه خاتون به همراه اخوي ايشان خان ساشا در جمع ما حاضر بودند، همسفران بنده عزم سرگرمي اي مجاز را در سر مي پروراندند كه نمي دانيم از كجا فكر پانتوميم به خاطر افروزه ميرزا به صورت وحي نازل گشت. دور هم گرد آمديم و بر دو گروه تقسيم گشتيم. فدايه خانم، بنده همايوني، افروزه ميرزا، سالومه خاتون و پدر و شويش در سويي و در سوي ديگر النازالسلطنه، سپيده سادات، افشين الوردنه، خان ساشا و مادرشان بودند. اين پانتوميم تياتري بود براي خودش. ابتدا با واژگاني ملموس و ساده مانند بيشه و دهقان فداكار شروع شد، اما اندك زماني كه گذشت، برخي دوستان ازجمله خود بنده به استعدادهاي نهفته خويش پي برده و دريافتند خلقت ايشان در اين كره خاكي بي علت نبوده و خاصاً براي پانتوميم آفريده شده اند. لذا در شرف اين بوديم كه عمق واژگان را بالاتر ببريم كه از دستمان در رفت و ناخواسته جوگير شديم. ديگر واژگان شده بود خاكسپاري و ساختارشكني و چوبين و بي بند و بار. كه در اين فقره آخري النازالسلطنه براي نشان دادن قسمت "بار" مجبور شد چهارپا راه برود تا معني چارپاي مربوطه را در ذهن جمع متبلور سازد. كه البته بايستي گفت بيش از اندازه بر روي ذهن دوستانشان حساب باز كرده بودند. در اين حين به يكباره دُز صميميت جمعيت كمي بالا زده و از كلماتي قبيهه اي همچون سيفون و انبه نيز استفاده كردند، كه از بد حادثه قرعه به نام خان ساشا و بنده افتاد. خدا مي داند رساندن مفهوم بخش اول اين ميوه كريهه، آن هم در حضور والدين و شوي ميزبان مان، از حاضر شدن بر سر مكتب فرهنگ سلطان نيز دشوارتر بود...
پانتوميم چاهار ساعتي بود كه ادامه داشت. لحظه اي چشمان مان به چشمان سالومه خاتون افتاد كه داشت به اجبار بازشان نگاه مي داشت. گويي صداي درون قلبش را مي شنيديم كه مي گفت "عجب اشتباهي كرديم ها، روي سنگ پاي قزوين را سياه كرده اند، نخير، قصد گذاشتن كپه مرگ را ندارند انگار". نمي دانيم شايد هم صداي وجدان بي دار شاهنشاهي خود ما بود. آخر ما بسيار با وجدانيم. جا ها را آوردند. نظر والده ايشان اين بود كه به علت مسائل امنيتي رجال در طبقه فوقاني عمارت بخسبند تا تحت تدابير شديد امنيتي باشند. خيلي روي ما حساب كرده بودند گويا. الي اي حال رجال كوتاه نيامدند و همان پايين منتهي در اطاق هاي جداگانه سكني گزيديم. تبعيض جنسي كاملاً مشخص بود؛ نسوان بايستي بر روي زمين در حال مي خوابيدند ولي براي ما يك تخت دونفره محيا ساخته بودند كه بسيار مزاق شاهانه را خوش آمد و كيف كرديم. هرچند تصور صحنه بنده به عنوان حضرت اشرف و افشين الوردنه آن هم در روي تخت دونفره يحتمل شايعات و حرفهايي را نيز در پي داشت، اطمينان خاطر مي دهيم اتفاق قابل ذكري پيش نيامد. ساعتي نجواهاي غيبت نسوان ما را از خواب انداخت، اما با اين موضوع كنار آمديم و خسبيديم.
صبح ساعت نه بايستي به مكتبخانه بي.آي.اچ.اي باز مي گشتيم. با دو ساعتي كه در راه بوديم بايستي قبل از هفت عمارت را ترك مي گفتيم. از خواب شاهنشاهي كه بلند شديم هفت بود. نيم ساعتي را در صف طويل دابل يو سي انتظاري دردناك كشيديم. انصافاً از صف قند و شكر نيز طويل تر بود. سپس با آرامش خاطري عجيب و مثال زدني با تأني به صرف صبحانه مشغول گشتيم. ساعت حول هشت بود كه از عمارت با استقبالي گرم و خاطراتي به ياد ماندني خارج شديم. دو ساعتي كه تا كلاس راه بود را خوابيديم و با يك ساعت و نيم تأخير خود را به كلاس شيرين بانو رسانيديم. سلام عرض كرده و به نحو تابلويي پيك ترافيك را بهانه فرموديم. ايشان عنايت فرموده باورمان كردند. داشتيم در كمال خونسردي از خود پذيرايي به عمل مي آورديم كه با مشاهده چشمان غضب آلود شيرين بانو از اين كار صرف نظر كرديم و از يك ساعت باقي مانده همگي كمال استفاده را نموديم و چرتي زديم...
((نظر یادت نره))
پارتی های شبانه به یکی از معضلات جامعه ما هستند. در این میان دانشجوهای ندید
بدید بیش از همه با این خطر مواجه اند که حتی از سیگار هم چی؟ بدتره! دانشجوجه های
بیهه (BIHE) هم که فکر میکردند دیگه بزرگ شدند وارد این بازی غیر بهداشتی و
کثیف شدند.
چندی پیش اخباری تکان دهنده به از شهر فردیس واقع در شهرستان کرج به دستمان
رسید که موجب شد لب پایینی به صورت (Labiodental)
توسط دندانهای بالایی به شدت گازیده شوند و چشمها هولوپّی از حدقه بیرون زده و
موها فَشِن (سیخ سیخ) شوند. باز هم غرب زدگی حادثه آفرید. دو پسر و 4 دختر بعد از
پیچوندن "سینا لینگویست" در یکی از این ضیافت های شبانه (که 19 روزه و
مفید هم نبود) شرکت کردند.
در بازجویی های به عمل آمده از این بزه کاران اطلاعات زیر بدست آمد... صاحب
پارتی شخصی به نام افشین بود که با نام مستعار افشین ساقی اقدام به اقفال همکلاسی
های خود کرده. او از بیژن، معروف به بیژن تِِلِپ برای رسیدن به اهداف شوم خود به
عنوان همکار سود جسته. آرزو مجرم ردیف سوم جریان را اینگونه تعریف می کند... ما
داخل مترو کرج بودیم که افشین به ما این پیشنهاد رو داد و گفت اگه بریم به ما آب و
غذا و آشیونه میده (وای خدا). از سوی دیگر متهم ردیف اول، افشین، ادعا میکند...
دروغ میگن من یه تعارف زدم بیاین بریم خونه مادربزرگم اینا. اینا جدی گرفتن
(دروغگوی نامرد).
به هر حال آنچه آشکار است این است که اینان بعد از مغفول شدن در پارتی شبانه شرکت کرده اند و به روایاتی تا شب ساسی مانکن گوش دادند و تا صبح حرکات ناموزون انجام داده اند که سوسک شده و به جهنننم واصل شوند. خوشبختانه مادر بزرگ افشین که از نقشه های شوم نوه خود با خبر شده بود خاموشی اعلام می کند و پسرها را در اتاقی جداگانه (تأکید میکنم جداگانه) تا صبح محبوس می کند... و تا صبح نیز مانند شیر مراقب آنان می شود...
گوشه ای از جلسات بازجویی ß
جلسه اول بازپرسی افشین ساقی:
- اسم و شهرت؟
- افشین معروف به افشین ساقی.
- اتهام؟
- غرب زدگی.
- همدستات رو معرفی
کن.
- من آدم فروش نیستم
- شک الکتریکی
بدید...
- نه... نه دیگه تا اون حد... میگم... بیژن و آرزو و
سپیده و رُزی و اَفی
جلسه اول بازپرسی بیژن تِلِپ:
- اسم و شهرت؟
- بیژن – مشهور هم نیستم...
- آی کیو... منظورم
اینه که لقبت چیه؟
- آها... تِلِپ
- جریانات از کجا
هدایت می شه؟
- بدون وکیلم یک کلمه هم صحبت نمیکنم..
- مگه وکیل داری؟
- نه.
- خوب پس بگو..
- خیلی خوب...از ترکیه و مرگ بر آمریکان...
- اسم بده...
- من آدم فروش نیستم
- شوک الکتریکی
...وییییززیزیزززززززز... (فقط موهاش تغییری نمی کنه)
- (در
حالی که دود از سرش در میاد) ساعت 5 و 55 دقیقه..... ساعت 5 و 55 دقیقه....
****************
بدون شرح - شکار لحظه از رزی

سلام (
اگه کلاس خانوم برادر هستی(
اگر یادتون باشه یک سال پیش در چنین روزی یک نظر سنجی بر گذاریده شد
در این بلاگ. که خیلیا خوششون نیومد و حتی کار به استعفای چندی از اساتید و تعطیلی
موسسه توسط وزیر توسعه جنگلداری و غیره کشیده شد. آما ما در راستای سیاست انرژی
هسته ای حق مسلم ماست، از رو نرفتیم و روی سنگ پای قزوین (همشهری سیامک علیه
الرحمت) را سپید
کردیم تا مردم بدانند که آمروکان هیچ قلطی نمی تواند بکند. در این نظر سنجی امید و
حسن رقابتی پایاپای را در پیش رو داشتند و نتایج زیر رقم خورد:

دستاوردهای این نظر سنجی:
1. دانستیم ندیم به جز مهسا آنقدر ها هم دشمن نداشته
2. دانستیم حسن خطرناک است
3. دانستیم وقتی ندیم استادمان شد، ناشکری نکنیم چون خدا امید را نسیبمان
می کند
4. دانستیم بیژن (اون بیژن) >> آخی-نازی-حیوونکی گناه داره
5. دانستیم رفتار خانوم طائف چقدر رو افشین تأثیر داشته که 6 دفعه به
ایشون رأی داده افشین
نظر شما چیه؟




